کلاس نویسندگی خلاق
نویسندگی خلاق (ادامه جمله)

نویسندگی خلاق (ادامه جمله)

ادامه دادن جمله

چشمم را چرخاندم و هیچ چیز جز انسان ندیدم، انسان‌هایی که در انبوه خود گم شده‌اند، انسان هایی که در افکار خودشان زندانی بودند، انسان هایی بی خبر از اطراف خود، انسان هایی بی تفاوت با چتر‌ هایی سیاه مثل رنگ خودشان. در دنیای من هیچ چیز اینگونه نیست، آنجا هر نفس کشیدنی یک شعر است اما اینجا فقط یک صداست . پس از چند لحظه به سمت زنی رفتم و دستم را سمت صورتش بردم اما دست من از صورت او رد شد من همه چیز او را حس می‌کردم. بوی لطیف عطرش، افکار به هم ریخته‌اش و ... اما او پس از چند لحظه فقط سرش را خاراند، گویی حضور من برای او مثل نسیم بود. آنجا بود که فهمیدم هیچکس متوجه حضور من نمی‌شود و من می‌توانم آزادانه در بین آنها حرکت کنم و در نزدیک‌ترین فاصله از آنها قرار بگیرم و به زمزمه‌های درونیشان گوش کنم. چترهای آنها بیشتر شبیه چیزی بود که با آن می‌خواستند مرزی دور خودشان بکشند. با آن چترها شبیه قارچ‌های سیاه بودند که ناخواسته روییدند. تصمیم گرفتم  به دنیای خود برگردم و از آنجا دور شوم، خیلی دور. حضور روحی سرگردان مثل من در میان حجمی از کالبدهای بی‌روح فایده‌ای نداشت. اما یک سوال هنوز ذهن من را درگیر کرده است، من شور زندگی را در درون آنها حس می‌کردم اما نمی‌دانم چرا آنها تصمیم گرفته بودند آن را نادیده بگیرد مثل خیلی چیزهای دیگر.

ثمین مرادی

 

امروز کفش‌هایم را در جاکفشی رها کردم و با جوراب در کل شهر راه رفتم...

کف سنگفرش خیابان سرد بود، اما سردی‌اش بیشتر شبیه یک نوازش بود تا آزار. آدم‌ها نگاهم می‌کردند، بعضی با تعجب، بعضی با تمسخر، اما من فقط به پنجره‌های بلند و آسمان بالای سرم خیره بودم. کفش‌هایم را جا گذاشته بودم، نه فقط برای اینکه پاهایم نفس بکشند، بلکه برای اینکه همه‌ی وزن این «بایدها» و «نبایدها» را همان‌جا کنارشان بگذارم.

در مسیر، آب باران دیشب از جوی کوچک کنار خیابان به داخل جورابم خزید. حسش عجیب بود؛ شبیه لحظه‌ای که بفهمی آزادی، ولی هنوز مرزها را زیر پا نگذاشته‌ای. صدای خیابان، بوی نان تازه از نانوایی گوشه میدان، و فریاد یک فروشنده دوره‌گرد، همه با هم قاطی شده بودند و انگار داشتند می‌گفتند: «آره، زندگی همینه.»

مردی کنار پارک نشست و سیگارش را روشن کرد. بدون اینکه نگاهم کند گفت: «پا برهنه تو شهر، یعنی یا دیوونه‌ای، یا تازه عاقل شدی.» خندیدم و جواب ندادم. بعضی سوال‌ها برای جواب دادن نیستند، فقط برای اینکه به یاد بیاوری چرا هنوز ادامه می‌دهی.

راه رفتم، بی‌هدف و بی‌نقشه، تا جایی که جوراب‌هایم دیگر از رنگ اصلی‌شان فقط یک خاطره داشتند. و وقتی غروب افتاد، فهمیدم که کفش‌هایم را فقط از پاهایم در نیاورده بودم... از روحم هم برداشته بودم.

مهتا نصیری

 

صدای نفس کشیدن خودم را بیشتر از هر زمان دیگری می شنوم، ما دو نفر پشت ستونی در پارکینگ نیمه ساخته ای قایم شده بودیم و ریز ریز می‌خندیدیم و مراقب بودیم که مبادا دوست دیگرمان ما را پیدا کند، اولش درست مثل یک بازی بود و باید هم اینجوری می‌بود.

اما وقتی کامل ساکت شدیم از جایی که قایم شده بودیم بیرون آمدیم و هرچه به خیابان ها نزدیک تر می‌شدیم سکوت اذیت کننده تر و همه چیز عجیب تر می‌شد.

به بیرون رسیدیم و ناگهان با صحنه ای غیرقابل ممکن مواجه شدیم. همه خیابان ها تا دوردست ها خالی بود، نه صدای همهمه مردم، نه صدای ماشین ها! حتی پرنده هم پر نمیزد در صورتی که آنجا تنها دو خیابان تا شلوغ ترین جای شهر فاصله داشت.

کل مدت عاجز در حال قدم زدن بودیم و دنبال نشانه ای از زندگی می‌گشتیم، به همدیگر هم هیچ چیز نمیگفتیم درواقع چیزی برای گفتن نداشتیم!

همه مغازه ها باز بودند و قهوه مغازه دار ها داغ و تازه اما هیچ موجود زنده ای در هیچ کجا نبود حتی آنتن موبایل هایمان هم قطع شده بود.

چندین ساعت می‌گذرد و ترس کم کم جای کنجکاوی و تعجب را می‌گیرد.

به مکانی در شهر می‌رسیم که انگار هیچوقت در اینجا قرار نگرفته بود، دیوار های عظیم، بلند و فشرده که هیچ چیز از داخل آن مشخص نبود.

به دوستم نگاه کردم و فهمیدم هر دویمان می‌خواهیم به داخل برویم گویی راز همه این عجایب درون این دیوار های سبز و پوشیده از گیاه قرار دارند.

درست بعد از ورود به آنجا گیاهان هر دو طرف در به هم پیوستند و راه خروج را کامل مسدود کردند، نگاهی به دوستم انداختم که ترس لرزه بر اندامش انداخته بود و این هر چیز که بود نه من امادگی آن را داشتم، نه دوستم.

چشمم به کنار دستم خورد، تابلویی بزرگ که در بالای آن به درشتی کلمه هزارتو و پایین آن نقشه ای از هزارتو قرار گرفته بود. همزمان صدایی را شنیدیم که گویا چیزی را می‌خواست به کل شهر اعلام کند! آن صدا جزئیاتی درمورد یک بازی گفت و سپس صدای شمارش معکوس همه جا را فرا گرفت..

00:50... , 00:49..

مهنا کیانی

 

اگر می‌توانستم به گذشته برگردم، هرگز با او چنین کاری نمی‌کردم.

فهمیده بود. می‌دانستم که فهمیده اما طوری رفتار می‌کرد که انگار اتفاقی نیافتاده است و این خاموشی بیشتر عذابم می‌داد. مانند همیشه قبل از ساعت ۸ روی یخچال برایم نوت می‌گذاشت و موقع برگشت هم شاخه گل زردش که گاهی آبی بود فراموش نمی‌شد. هرشب قبل از خواب در موهایم غرق می‌شد و به آن بوسه می‌زد. بوسه‌هایش لطافت همیشگی را نداشت و این قابل لمس بود. نوازش‌هایش همراه با چنگ و موسیقی حمام‌هایش گریه بود. با این حال چیزی نمی‌گفت نه شکایتی، نه گله‌ای و نه داد و فریادی این سکوت قلبم را به تپش می‌انداخت انگار که منتظر بود، منتظر فرصتی که خاکستر مرده‌اش خودی نشان دهد و آتش سوزناک وجودش را نمایان کند. ولی ترک هردوی آنها به یک اندازه برایم دشوار بود. نه می‌توانستم از او و آن شب‌های خاطره‌انگیز که شور و شوق تجربه کردنش هنوز در دفترم زنده است بگذرم و نه می‌توانستم از آن شیطنت‌های بچگانه و کافه رفتن‌های سرظهر که همراه با ترس دیده شدنم بود، بگذرم؛ ترک آن غزل‌ها که در همه‌شان از نیکی‌ نامی به نیکی یاد می‌شد به اندازه‌ی ترک صدای بمی که نیکی از زبانش نمی‌افتاد سخت بود. کی توانستم انقدر کثیف بشم؟

رد بوسه‌های روی تنم خاطر دو نفر را برایم زنده می‌کند. هرکدام از کک و مک‌هایم جای خاکی از بهشت یکی از آن دو است.

یکی معشوقم و دیگری هم اشتباهم.

اشتباه من، ما از اول "م" مالکیت هم نبودیم حال تو مرا مقصر بدان و برو حمام اشکت را بساز، تازه از این دردناک هم می‌شود حتی بدتر از این شب‌ها که فکر می‌کنی من خواب هستم و از خانه و من فرار میکنی تا در پارک با سیگارهایت خلوت کنی و به بچه روباه کنارت زل بزنی و بابت اعتمادی که به من داشتی بارها و بارها احساس ضعف کنی و آنقدر سیگار بکشی که عطر من از تنت خداحافظی کند...اما چه خداحافظی‌ای؟

اتاقت از وجود و عطر من پر شده است. من به وجود تو رخنه کرده‌ام، برای رهایی از من فقط باید قرص بخوری عزیزکم!

شاید هنوز هم فکر می‌کنی خودت قبل از رفتنت قرص و آب را روی میز گذاشته‌ای؟ البته حق هم داری. مشخصاً سر کشیدن یک‌جای آن همه الکل، دروغ‌ را به حقیقت و من را به معشوقت تبدیل می‌کند.

به دنبال راهی برای خلاص شدن از من و اعتیادت به چشمانم هستی اما راهی برای فرار از این زندان وجود ندارد. زندانی که سرتاسرش با تابلوهای نقاشی‌ام پر شده است؛ همیشه به تو خیره شده‌اند، میدانم برای پاره کردنشان لحظه‌شماری میکنی. عزیزم فکر میکنی این حالت را نمیفهمم؟ فکر میکنی با مثل همیشه بودن من متوجه تنفرِ مخفیِ آشکارِ در بوسه‌هایت نمی‌شوم؟

فکر میکنی بدتر از این نمی‌شود؟ دوست دارم چهره‌ات را موقع دیدن عشق ورزیدنم به او، ببینم؛ پرتره‌ی قشنگی برای کشیدن می‌شود. موافق نیستی؟

چهره‌ای که هنوز خون در آن جریان دارد اما نگاهش بویی از زندگی نبرده است، نفس‌هایش سنگین و سخت است همراه با عرقی سرد روی پیشانی‌اش که ضعف او را به زیبایی به تصویر می‌کشد. یا اینکه وسط اتاق بیافتی و زار زار گریه کنی، ابهتت را مثل همیشه زیر سوال ببری، کنارت بشینم و بدون هیچ حرفی فقط دستمال کاغذی در دستت بگذارم و درست نگاهت کنم. جعبه‌ی دستمال‌کاغدی را پرت کنی و با صدایی گرفته و لرزان فریاد بزنی اشک‌هایم را درست ببین تو شعر و آهنگ منی اما صدایم را از من گرفته‌ای و من هم فقط نگاهت کنم و با چشمان خسته و بی‌حس از تو تغذیه کنم.

اما نخواستی سیر شوم. مرا تنها و گرسنه گذاشتی و فقط رفتی. من را از خودت محروم کردی، خودت را از من گرفتی. من تنهام! تنها بدون تو. غزل‌هایت و حتی گیتارت را هم نبردی...صدای قدم‌هایت را می‌شنوم، صدای گیتار زدنت همه‌جا با من است اما تو را نمیبینم، نمی‌شنوم، نمی‌توانم لمست کنم. تمام وجودم می‌لرزد، سکوت خانه را فرا گرفته و گوشم سوت می‌کشد. گوشه‌ای از حمام کز کرده‌ام و مانند آن شب‌هایت حمام اشک درست کرده‌ام، اما اشک‌های قرمز.

نیکی صادقیان

 

 

همیشه فکر می‌کردم حقیقت را نمی‌دانم یا فقط نیمی از آن را فهمیده‌ام، یا شاید خودم را گم کرده‌ام. به هر دری زدم، راه‌ها را امتحان کردم، اما چیزی پیدا نکردم که ارزش ماندن داشته باشد. همیشه می‌خواستم بروم، ولی نمی‌دانستم کجا. آن نگاه کردنِ طولانی و بی‌پایان، همان که همه‌چیز را از من می‌گرفت... امروز روز خداحافظی است. می‌خواهم از نو شروع کنم، مهم نیست چه کسی چه فکری می‌کند. می‌خواهم این شعر را طوری بگویم که پایانش روشن باشد.....

امروز کفش هایم را در جاکفشی رها کردم و با جوراب کل شهر را گشتم . آن کفش ها دیگز لایق همراهی من نبودند. آنها مال گذشته بودند. مال آن دختر احمق با اشتباه های احمقانه اش . چیزی که او همیشه میگفت و من فکر میکردم حقیقت ندارد تا زمانی که آمدم بیرون و دنیا رو نگاه کردم . خودم رو . پشت سرم را نگاه کردم و چیز هایی که رها کردم.تنها چیزی که دیدم یک زنجیر زنگ زده بود . همیشه پوسیده بود با این حال سالها توانست مرا نگه دارد. مهم نیست . من دارم میروم . امروز اون احمق مرد . حالا من یک هیولا هستم . برام مهم نیست اونها چی فکر میکنند . می گذارم پنجه هایم شهر را نقاشی کنند.

هستی بازوکار

 

چشمم را چرخاندم و هیچ چیز جز آدم ندیدم ‌.

موجودات تکراری ، حرف های تکراری ، رفتار های تکراری. دیگر از دیدن این آدم ها خسته شدم ، آن ها موجوداتی خودخواه و نابودگر هستند. آن ها فقط به فکر خواسته های خودشونن به جز تعدادی.

آن ها به خاطر خواسته هایشان هرکاری میکنند ، و از همه مهم تر آن ها خانواده ی من رو از بین بردند .

آن روز را خیلی خوب یادمه ، من و خانوادم در یکی از کوچه های شهر بودیم و به دنبال غذا می گشتیم تا اینکه یک زن آمد و مارا دید و ناگهان یک چیز از کیفش بیرون آورد و مشغول حرف زدن شد .

زن با ترس و لرز از کنار ما رد شد و به راه خود ادامه داد ، ماهم همچنان دنبال غذا بودیم .

چند دقیقه بعد یک ماشین بزرگ با چندین آدم که لباس های شبیه به هم داشتند به آنجا آمدند.

ما فکر نمیکردیم که کاری با ما داشته باشند اما یهو یکی از آنها چیز تیزی به طرف یکی از ما شلیک کرد و بعد آن ها کار یک دیگر را تکرار کردند و به ما شلیک کردند .

همه ی ما خسته و ناتوان شده بودیم ، در واقع داشتیم از حال می‌رفتیم.

چشم هایم را باز کردم و دیدم که پشت آن ماشین بزرگیم. ترسیده بودم ، استرس داشتم ، نمی‌دانستم قراره کجا برویم.

ماشین ایستاد ، مارا یکی یکی پایین می آوردند آن هم در یک بیابان بی آب و الف  که هیچ چیز دیگری جز من و خانوادم و آن آدم ها آنجا نبود.

قصد فرار داشتیم اما آن ها با بدترین شکل با ما رفتار کردند و به ما آسیب شدیدی وارد کردند و بعد کمی بعد از آنجا رفتند و مارا به حال خودمان رها کردند.

هیچ غذایی،هیچ آبی و یا هیچ موجود دیگری آنجا نبود تازه آسیب های شدیدی هم دیده بودیم اما من از بقیه کمتر .

مشخص بود که سرنوشت همه ی ما مرگه و چاره ی دیگه ای جز صبر کنیم تا از بین برویم نداشتیم .

چندین روز بود که در آنجا بودیم و من شاهد اینکه یکی یکی اعضای خانوادم از بین می رفتند بودم و برام بسیار ناراحت کننده بود.

مدتی گذشت و همه از بین رفتند و تنها کسی که زنده مانده بود من بودم و بابتش اصلا خوشحال نبودم و میخواستم که زودتر بمیرم.

به سختی می‌توانستم حرکت کنم اما صدای عجیبی می‌شنیدم و قبل از اینکه از حال بروم یک ماشین میدیدم که داره به سمت من میاد  و بعد از حال رفتم .

وقتی چشم هایم را باز کردم نمی‌تونستم زیاد واضح ببینم اما فهمیدم که دوباره در یک ماشینم و راننده ی آن ماشین یک زن با فرزندش بودند.

تلاشی نکردم تا فرار کنم چون در هر حال قرار بود که بمیرم پس دوباره چشم هایم رو بستم .

مدتی بعد بیدار شدم و دیدم که روی یک چیزی دراز کشیدم و یک چیز تیز داخل دست من هست اما دردی نداشت به غیر از وقتی تکانش میدادم. ترسیدم و بلند شدم تا ببینم چه خبره که ناگهان یک خانم با روپوش سفید من رو نگه داشت و سرم را نوازش کرد .

حس خوبی داشتم ، اون حسی که از این آدم گرفتم با بقیه فرق داشت . یه حس امنیت و آرامش بهم میداد .

اطرافم رو که نگاه کردم دیدم که حیوانات دیگری که مثل من آسیب دیدن انجان و ازشون مراقبت میشه

این خانم با روپوش سفید آدم نابودگری نبود

بلکه فرشته ی نجات من بود

یگانه حسنی

 

صدای نفس کشیدن خودم را بلندتر از هر موقع ی دیگری میشنیدم

آثار حیاتی دیده می‌شد

مت،ربات دستیارم، گفت :همه ی آثار حیاتی دیده میشه و ما اولین موجود فرازمینی رو کشف کردیم😉

ترسیدم و گفتم اون...نن کجاست؟

گفت زید پات چند نوع میکروب ، آمیب،و تک سلولی شناسایی شده

_هی مت آیا اینجا موجود جانداری زندکی میکند؟

_خیر فعلا شناسایی نشده

اما جالبه بدونی اینجا اون تک سلولی ها کاملا مثل زمین هستند

اون ها دارای اندامک هاس غشا دار و ریبوزوم  اند

نفس راحتی کشیدم حوصله ی دیدن یک آدم فضایی در این موقعیت را نداشتم

3سال با سرعت نور در حرکت بودم و تازه به سیاره ی کپلر ۲۰_صاد۷۰ رسیده بودم

و حسابی شگفت زده شده بودم

چمن های سبز رنگ آب و ابر های خیره کننده

اینجا چه خبر بود؟....

پریناز سرفراز

 

• اگر می‌توانستم به گذشته برگردم، هرگز با او چنین کاری نمیکردم...

او از هر نظر شبیه من بود. چه ظاهری و چه باطنی . بیشتر مواقع مردم ما را اشتباه می‌گرفتند.

نه رابطه فامیلی داشتیم و نه خواهر برادری . هیچ چیز مشترکی جز قیافمان و رفتارمان نداشتیم.

همیشه تمام تلاشم را میکردم که از او دوری کنم, اما او به رقم تشابهاتمان به من احساس نزدیکی می‌کرد. نمی‌دانم چه احساسی بود که وقتی او را از خود میراندم،باز به سوی من باز می‌گشت. درست مثل یک فنر، هرچه میکشیدمش دوباره به سر جای اولش باز می‌گشت.هیچ گاه در مورد احساس تنفر شدیدم نسبت به او چیزی نگفتم. هیچ گاه به او نگفتم که چقدر از اینکه آنقدر مشابه هستیم بدم می آید. مگر انسان ها متفاوت آفریده نشدند ؟ پس چرا او آنقدر مانند من بود ؟.

افکارم مرا آزار میداد اما، میترسیدم به او بگویم دیگر دورم نپلکد،دیگر کنارم ننشیند و وانمود نکند اتفاقی است ...

همان روز بود.اری،او را کناری کشیدم و با داد و فریاد تمام آزردگی هایم را مو به مو شرح دادم.در تمام مدتی که با عصبانیت صحبت میکردم، او فقط لبخند میزد . وقتی حرف هایم تمام شد ، برای اولین بار صدایش را شنیدم.به ارامی‌گفت:

(گرچه تو مرا شبیه خودت میدانستی،اما من هرگز فکر نکرده بودم که شبیه تو هستم ! چون آدم متفاوتی بودی از تو خوشم آمد و به دنبالت راه افتادم.اما هر گاه میخواستم حرف بزنم با نگاه آتشینی تمام جرئتم را به درونت میمکیدی. من را ببخش قصدم فقط دوس شدن با ادم متفاوتی بود..:)

دریتا بحریه

 

امروز کفش هایم را در جاکفشی رها کردم و با جوراب در کل شهر راه رفتم دیگران با نگاه هایی که انگار یک دیوانه را می‌دیدند به من نگاه می‌کردند اما من اهمیت نمیدادم میدانم که کار عجیبی کردم اما باعث شد قدر کفش هایم را بدانم زیرا امروز صبح که بیرون رفتم هوا بارانی بود و هم جوراب هایم خیس شدند که باید بگویم حس بسیار چندش  آوری دارند و هم از سرما یخ زدم و برای گرم کردن خودم هم که میخواستم به مغازه ای بروم چون کفش نداشتم راهم ندادند نمی‌دانستم کفش داشتن آنقدر مهم است و بابت این که در جاکفشی کفش هایی دارم خدا را شکر کردم اما ایده ام چندان بد نبود چون بعد از ظهر که باران بند آمد به پارک رفتم و در هوای آفتابی پاهایم گرم و جوراب ها و کل لباس هایم خشک شد و همچنین موقع راه رفتن روی چمن حس کردن چمن ها گرچه با جوراب کمی سخت بود اما آدم لذت می‌برد بعد پارک رفتم دگر خسته شدم تصمیم گرفتم که به خانه بروم چون دگر خورشید.داشت غروب میکرد توی راه که داشتم فکر میکردم با خودم گفت که تصمیم امروزم تصمیم عجیب و خوبی بود و من اصلا پشیمان نیستم و قدر کفش هایم را قبلاً این که از دستشان بدهم دانستم و موقع رسیدن به خانه کفش هایم را برای فردا واکس زدم تا تمیز باشند و از آنها بابت تمام روز هایی که با هم راه رفتیم تشکر کردم .

باران دانشور

 

چشم هایم را چرخاندم و هیچ چیز جز انسان ندیدم. هیچ چیز. مگه چقدر گذشته که دنیای من انقدر تغییر کرده. آخرین صحنهای که از دنیایم به یاد دارم، از خون و عرق پوشیده شده بودم. نمیتوانستم چیزی ببینم. چراغهای چشمکزنی که دورم را فرا گرفته بودند در سرم فریاد میزدند که بیدار شم اما من خیلی خسته بودم. حال جنگیدن را نداشتم. نمیخواستم ادامه دهم. تنها چیزی که میخواستم خوابی راحت بود حتی اگر به قیمت جونم تموم میشد. الان مطمئن هستم چندین سال خواب کافی داشتم. اما دنیام. تقریبا نابود شده. درختها از بین رفتند و ماشین‌آلات تصفیه هوا سرتاسر شهر را پوشاندهاند. هیچ حیوانی به چشم نمیخورد زیرا رباتهای جهنده خانهها را فرا گرفتهاند. ساختمانها بهجای چند طبقه، صدها طبقه دارند. انگار دارند در یک کارخانه زندگی میکنند و از چیزی که نابود کردند راضیاند. فقط انسانها به چشم میخورند. تنها موجوداتی که میتوانند یک کره را به راحتی در عرض چند سال نابود کنند. آنهایی که دنیا را از یک چرخه زندگی واقعی به یک ماشین زندگی مشابه برای همهی آدمها تبدیل کردند. حالا انسان ها از قبل هم مخرب ترند. با دیدن این دنیا، آرزو میکنم که ای کاش پلک هایم هیچ وقت باز نمیشدند. اینگونه شاید در زندگی بعدی دنیام زیباتر بود. شاید دفعه بعد، دنیا واقعیتر بود. شاید یه زمان دیگه، دنیا امیدبخشتر بود 🙂

ویانا باقرزاده

 

صدای نفس کشیدن خودم را بلندتر از هر موقعی می‌شنیدم، انگار که ریه‌هایم هوا را با زحمت بیرون می‌دادند. سکوت خانه ازارم میداد جز صدای تیک تاک ساعت دیواری که هر ثانیه‌اش مثل ضربه وحشتناک به سرم می‌خورد. حس می‌کردم کسی از پشت سرم مرا تماشا می‌کند، گرمای نفس‌هایش را روی گردنم حس می‌کردم. به آرامی برگشتم، اما جز سایه‌ای کشیده و خوفناک چیزی ندیدم. ناگهان، صدای خش خش کمی از زیر تخت آمد، انگار چیزی داشت خود را به سمت خود می‌کشید. خواستم فریاد بزنم، اما یک چیزی مانع فریادم می‌شد. دوباره سکوت، اما این بار سنگین‌تر، وهم الودتر سپس، صدای خراشیده شدن آرامی بر روی در اتاق خواب شنیده شد. از جای پریدم و فهمیدم این فقط یک خواب بود.

عسل صادقی

 

چشمم را چرخاندم و چیزی جز انسان ندیدم. انسان های حقیقی. آنهایی که باورشان تنها انسانیت بوده و هست، نه چیز دیگری. انسان هایی با قلب های ابریشمی، نه قلب های سنگی. مردمی سرشار از همدردی و عدالت. آنهایی که دلاورانه در برابر ظلم ایستادند و از یکدیگر دفاع کردند. آری، اینها مردمانی هستند با دین انسانیت. گویی انسانیت با روحشان گرهی کور خورده است که هرگز باز نخواهد شد...

مارال رنجبر

 

صدای نفس کشیدن خودم را بلندتر از هر موقع دیگری میشنیدم. دنیا سیاه و سیاهتر میشد و در عرض یک ثانیه، سیاهی همه جارو فرا گرفت. بعد از چند ساعت با سردرد شدیدی بیدار شدم و در ابتدا همه جا تار بود اما آروم آروم دیدم واضح شد و اولین چیزی که دیدم، یه اتاق بزرگ با کلی دیوار به رنگ زرد بود. هیچ فرد دیگه‌ای به جز من اونجا حضور نداشت و تنها صدایی که وجود داشت صدای تنفس خودم بود.

بلند شدم و شروع به راه رفتن کردم اما انگار داشتم دور خودم میچرخیدم! همه‌جا مثل هم بود و هیچ فرد دیگه‌ای هم نبود! احتمال می‌دادم که خواب باشه اما یه رویا نباید انقدرحس واقعی بودن، بده.

ساعت‌ها و روزها گذشتند و گذشتند و من تنهای تنها، همچنان اونجا حضور داشتم؛ بدون اینکه راه فراری رو پیدا کرده باشم. دیگر توانایی ادامه دادن رو نداشتم. در جنگ بین من و تشنگی، تشنگی برنده شد. برای آخرین بار به اطراف نگاه کردم به امید پیدا کردن آب یا راه خروج، اما آخرین امیدم هم پودر شد و آروم آروم بیهوش شدم.

با صدای مادرم، آروم آروم چشمام رو باز کردم و به اطراف نگاه کردم. من تو اتاقم بودم! از اینکه اون اتفاقات همش یه رویا بود خوشحال شدم البته تا قبل از اینکه متوجه یه زخم عجیب، روی مچ دست چپم که قبلا وجود نداشته؛ بشم.

الینا همتی

 

ادامه جمله : امروز کفش هایم را در جا کفشی رها کردم و با جوراب در کل شهر راه رفتم. برای آدمی مثل من فرقی ندارد که میخ یا شیشه ای در پایش رود و آنقدر غرق در احساس گناه شده ام که دیگر هیچ حس دیگری را حس نمیکنم و فقط میخوام راه بروم و راه بروم و آنقدر راه بروم تا به ته دنیا برسم. احساس میکنم تن بی جان آن دخترکی که خودم جانش را گرفته ام هنوز روی دوشم هست و نمی‌توانم سنگینی آن را از روی دوشم بردارم . کاشکی در زمین میخی رفته پاشد که وقتی پایم را روی آن میزارم میخ تا قلبم فرو رود و جوری آن را فشرده کند که قلب آن دخترک فشرده شد. شاید اینگونه سنگینی وزن دخترک از روی دوش هایم ورداشته شود.

گلشید شمس

 

صدای نفس کشیدن خودم را بلندتر از هر موقع دیگری می‌شنیدم ......
قلبم تندتر از همیشه می‌زد می‌خواستم گریه کنم که دیدم یه عالمه آدم بهم خیره شدن، صحنه ترسناکی به وجود آمده بود. سعی کردم به کسی توجه نکنم و خودم رو آروم کنم ولی نمی شد. همه عجیب بهم نگاه می‌کردند الان دیگه حتی ضربان قلبم هم از قبل تندتر می زد و کم کم داشتم میترسیدم، که به بهونه درس خوندن رفتم تو اتاقم و از اون همه نگاه های ترسناک در رفتم.

سوین شایان زاهد

 

اگر میتونستم به گذشته برگردم ، هرگز با او چنین کاری نمیکردم؛ بلکه چیزی بدتر ار سرش می آوردم . خیلی خوب یادم است که وقتی کالس پنجم بودم ، معاونی داشتم که بسیار بد اخالق و سختگیر بود ) البته که سختگیری ها و بداخالقی هایش فقط برای من و دوست هایم بود( و فامیلی عجیبی هم داشت که همه میگفتند دقیقا اخالقش هم شبیه فامیلی اش است. خب بگذریم، من در دوران ابتدایی همه تولد هایم را با دوست هایم در مدرسه جشن میگرفتم و از چند روز قبل با مدیر و معلون هماهنگ میکردم تا مشکلی پیش نیاید یا جشنی چیزی در کار نباشد . آن سال هم همین کار را کردم ؛ اما فکر نمیکردم که یک دفعه جلویم را بگیرند و نگذارند تولدم را جشن بگیرم و خوش بگذرانم. من دوستی به نام آنیتا دارم که همیشه پایه ی اینجور کارهاست ؛ روز های تولدم هم او زحمت تزیین یا به قول خودش} دکوراسیون تولدی{ را میکشید . ما همیشه صبر میکردیم تا همه بیایند و بعد بریم تو کار تزئینات که یهو یادمان افتاد که کسی که قرار بوده تزئینات را بیاورد غایب است ) الزم به گفتن نیست که چقدر از طرف من فحش خورد( من هم همان جا یادم افتاد که شیرینی هارا در خانه جا گذاشته ام و هیچکس هم در خانه نیست تا برایم آن را بیاورد ؛قرا رشد برویم از دفتر تزئینات بیاوریم. چشمتان روز بد نبیند ! آنجا بود که معاونمان مارا دید کلی سوال و جوابمان کرد . بعد از 10 دقیقه برگشت و گفت » خانومم چون شیرینی نیاوردی ، حق نداری تولد بگیریمن هم وقتی که کسی جلوی فرد دیگری همچین حرف های را به من میزند از خود بیخود میشوم، هر چیزی که در مدرسه راجع به او میگفتند را با آرامش به او گفتم و در موقع رفتن ، در دفتر را آن قدر محکم کوبیدم که یکی از لوال هایش د ر آمد . بعد از گذشت چند سال هنوز همه فکر میکنند من در دفتر گریه کرده ام و ناراحت شده ام . هیچکس نمیداند که آن روز باحال ترین روز تولد عمر من بود. به هر حال من دوست داشتم برایش چنان زیر پایی میگرفتم که وقتی زمین خورد مخش بزند بیرون! معاون شیرینی نخورده

آمیتیس خلیلی

 

صدای نفس کشیدن خودم را بلند تر از هر موقع دیگری می شنیدم. این حیاتی ترین مسابقه زندگیم است. بدجور خسته شده ام. چشم هایم به زمین دوخته شده و از شدت خستگی فقط خم شده ام تا نفسی تازه کنم. صدای تشویق جمعیت را می‌شنوم و رد شدن به سرعت بچه های دیگر را از کنار خودم احساس میکنم. کاملا عقب مانده ام. احساس ناامیدی میکنم. اما ناگهان، انگار جان تازه ای میگیرم...

صبا یکله

 

اگر میتونستم به گذشته برگردم هرگز همچین کاری را با او نمیکردم

درسته اون بدی های زیادی در حق من کرده ولی دل خودش از همه بیشتر شکسته بود اون فقط نیاز داشت یکی درکش کنه امیداورم بتونه منو ببخشه و دوباره بهم اعتماد کنه قول میدم این سری مراقبش باشم.

آنیسا جهانگیری

 

چشمم را چرخاندم و هیچ چیز جز انسان ندیدم؛ با عجله به پایین پله ها دویده بودم تا ببینم در کدام کلاس پژوهش قرار گرفته ام، به پله های پایین تر که رسیدم، سرم را چرخاندم و چشمتان روز بد نبیند، حتی جای سوزن انداختن هم وجود نداشت! کم کم از پله ها پایین رفتم و به انبوهی از جمعیت رسیدم، تا جایی که به یاد می آورم فشار زیادی در اطرافم بود؛ اما به هر حال من آدم تسلیم شدن نبودم! پس با هر سختی ای که شده خودم را به نزدیکی دیوار رساندم و به دنبال اسمم گشتم. وقتی اسمم را در لیست کلاسی که میخواستم، دیدم خیلی خوشحال شدم و از دل جمعیت بیرون رفتم. حس می کردم در آن لحظه همه چیز سر جای خودش است و هیچ مشکلی وجود ندارد و به جرئت می توانم بگویم که حس خیلی رضایت بخشی بود.

کوثر علیزاده

 

صدای نفس کشیدن خود را بلند تر از همیشه می شنیدم. هیچ چیز نمی دیدم تاریکی آنقدر زیاد بود که احساس می کردم قرار است من را مانند یک گودال در خود فرو ببرد ،ترس بر جانم افتاده بود.

صدای نفس کشیدن کسی جز خودم را می شنیدم. نفس هایش منظم بودند

انگار دنبال چیزی می گشت.

چشمانم را باریک کردم تا چیزی ببینم اما هیچ چیز قابل رویت نبود.

بغضی در گلویم گیر کرده بود. دستانم جویباری از عرق شده بودند به خودم می گفتم فرار کن.

اما انگار بدنم قفل کرده بود .

صدای قدم زدن از دور می آمد صدای زمزمه ... صدای زمزمه ای همچو آوایی در تاریکی مرا فرا می خواند

باید کاری می کردم.

آلاء بنایی

 

صدای نفس کشیدن خودم را بلندتر از هر زمان دیگری می‌شنوم، دیوارهای اتاق آرام‌آرام به سمتم خم می‌شوند. پنجره نیمه‌باز است اما بادی نمی‌وزد. تنها صدایی که می‌شنوم، ضربان تند قلبم و خش‌خش نفس‌هایم است. یک قدم جلو می‌روم، کف چوبی زیر پاهایم صدای آزار دهنده ای  میدهد. در آینه روبه‌رو، سایه‌ای تکان می‌خورد... سایه‌ای که هیچ‌وقت ندیده بودم.

مطهره بهزادی

 

اگر می‌توانستم به گذشته برگردم هرگز با او چنین کاری نمیکردم، هرگز طوری رفتار نمیکردم که انگار از او برترم، هرگز او را بی ارزش نشان نمیدادم، هرگز مانند یک بچه لوس و ننر رفتار نمیکردم، هرگز صبر او را امتحان نمیکردم، هرگز او را از خودم دور نمیکردم و هرگز به دلیل مسخره از او نمی‌رنجیدم و با او قهر نمیکردم، به او اجازه میدادم با من صحبت کند. اجازه ندادم با من صحبت کند و یک روز دیگر در مدرسه نبود، بدون خدافظی، بدون اینکه بدانم کجا رفته، بدون هیچ شماره یا آدرسی، من ماندم بدون او....کار هایم در نهایت باعث شد عزیز ترین دوستم را از دست بدهم، اگر میتوانستم به عقب برگردم، کاری میکردم او دوستم بماند....

وستا چراغی

 

چشمم را چرخاندم و هیچ چیز جز انسان ندیدم، اگر یکم دیر جنبیده بودم زیر پای اون انسان های بی روح و بدجنس له میشدم؛ بلاخره به حرف مادرم رسیدم که میگفت: هر که به حرف مادرش گوش نکنه ضرر میکنه.

کاش بی خبر از خونه بیرون نمیزدم خوب من چیکار کنم که مادرم و پدرم همش سر غذای من دعوا دارن، معلوم هر کس دیگه ای جای من بود تصمیم میگرفت خودش بره توی اون دنیای شلوغ دنبال لقمه نون حلالی برای خودش باشه تا یکم ارامش عصاب توی خونه داشته باشه؛ من برای همین همه جرئتم رو یه جا جمع کردم و از اون درخت به اون بلندی پریدم؛ موقع پرواز هیچوقت فکر نمی کردم یه سنجاب پرنده از له شدن زیر پای انسان ها به ترسه اخه بال داریم همش توی هواییم، اما امان از این بچه های شیطون که منو با پرنده اشتباه گرفتن زدن بال و دستم رو با هم شکستن، الان من وسط این همه انسان، چطوری به مادر و پدرم خبر بدم اخه ؟ عی بابا!

بدو بدو رفتم توی مغازه اجیل فروشی داشتم سعی میکردم یکی دوتا بادام زمینی به جیب بزنم و در برم اما یهو بالم شکسته  ام به یه چیزی گیر کرد برگشتم و دیدم که پسر همسایه امون اونجاست بهم گفت : خوبی؟ گفتم : ببخشید ولی الان سرم شلوغه و وقت همسایه فضول ندارم مزاحم نشو.

از مغازه زدم بیرون و خودم رو به پارک رو به رو رسوندم وقتی به درختمون رسیدم نمیتونستم برم بالا برای همین همونجا زیر درخت غذامو خوردم تا مادرم و پدرم من رو زیر درخت ببینن و بهم کمک کنن،  پدرم که داشت توی اسمون دنبالم میگشت به همون پسر فضول همسایه برخورد و پسر همسایه منو بهش نشون داد و کل داستان رو گفت، مثه اینکه اقا از اول دنبال من افتاده بود، نکرده یه کمکی به من کنه،  پدرم امد گفت : میبرمت توی لونه ولی خودت جواب مامانتو میدی ها. گفتم : باشه. رفتیم تو لونه و مادرم خواست که با دمپایی های کوچولوی انگشتیش منو بزنه که دوباره سر کله ی پسر فضول همسایه پیدا شد و گفت: خاله نزنش تقصیر من بود من بردمش بیرون. دیگه زیادی رفته بود رو مخم داد زدم گفتم : تو مثه اینکه خوشگل زیاد ندیدی، ببین بچه خوشگله، من فعلا قصد ازواج ندارم برو مخ خانواده ی یه دختر دیگه رو بزن با قهرمان بازی هات . دم پایی مامانم رو گرفتم و پرت کردم سمتش .

پسر بیچاره ی همسایه که بد جواب رد شنیده بود رفت توی لونه اشون و مادرم برگشت گفت: بیا برو تو اتاقت ما اخر ترشی تو رو میخوریم با این اخلاق گندت از این به بعد لقمه اتم با خودت .

خلاصه اینطور شد که ما کلا ترشیدیم و برای هر لقمه از مادرمون اجازه گرفتیم حواستون باشه زیاد برا خواستگاراتون ناز نکنید و گرنه مثه من ترشی میندازید حالا شما که دیگه انسانید وا ویلا

 

فاطمه بنی علی

error: Content is protected !!