آینه ذهن

اشکهایم کمانه میکشند
اشکهایم کمانه میکشیدند و قلبم را نابود میکردند. میتوانستم جایگاه بزرگی در قلبم را که داشت خالی میشد، احساس کنم. تمام توانم به آن تکیه کرده بود. چهارده سال بود که با آن پیش میرفتم و یک دفعه رهایش کردن، برایم سخت بود.
چهارده سال بود که پشت نقاب مهربانیام پنهان شده بودم. چهارده سال بود که برده حرفش بودم و آسیب میدیدم.
میخواهم “نه”های زیادی بگویم. “نه”هایی که چهارده سال در قلبم انبارشان کردم.
به مهربانیام نگاه کردم و برایش دست تکان دادم. کل روز طول کشید تا با خودم کنار بیایم اما بالاخره در آغاز غروب، برای آخرین بار، از او خداحافظی کردم.
نوشته از: بلکا طاهرخانی
7
References:
Colorado casinos https://www.singlefather.eu/
I got hold of the owners number and after a 4am call he did come
round and make the guests leave the next morning.
Don’t waste time with the owner as they’ve already prove they don’t
GAF about disturbing neighbours, just raking in money from their inheritance The council is on its knees financially
and the Environmental Health team has been cut back.
I’m wondering if that would get the council round. As a group
of neighbours we agreed that the sooner we could get this
place a reputation for having crazy neighbours the better.
References:
payidpokies1
References:
Texas tea slots https://jobbridge4you.com
نوشته هات یه حس خوبی بهم میده، عالی هستی
عالی هستی بلکا ، خیلی خوب احساسات رو به تصویر کشیدی ☺🌌🌌
مرسی ازت :”]
این دقیقا همونجاست که باید به یه نسخه صد برابر قویتر و بهتر از خودت سلام کنی 🙂