
اسلحه
صدای شلیک را شنید. سرش را گرفت و جیغ خفیفی کشید. اصلا نمی دانست کجاست. فقط می دانست که در موقعیت خطرناکی است. کمی سرش را جابهجا کرد تا از پنجره ماشینی که پشت آن بود شلیک کننده را ببیند. کسی آنجا نبود. حتما فکر کرده که او مرده. کمی آرام شد. چشمش را چرخاند و یک اسلحه را دید. حدود سه چهار متر آنورتر از ماشین بود. باری دیگر به دوروبرش نگاه کرد تا مطمئن شود که کسی آن اطراف نیست. به طرف تفنگ خیز برداشت. کمی ترسید ولی ادامه داد. سریع تفنگ را برداشت و به سمت ماشینی دیگر که نزدیکتر بود رفت. در جایش خشکش زد. آن طرف ماشین، یک نفر با اسلحه ایستاده بود و به او نگاه میکرد. او هایدی بود. یکی از بهترین دوستانش. کمی به خود لرزید. باورش نمیشد. انتظار داشت هرآن به او شلیک کند ولی انگار قصد این کار را نداشت. هایدی به طرفش رفت و سریع از جا بلندش کرد.
+اینجا چیکار میکنی؟
از صدای لرزانش معلوم بود که ترسیده.
ولی او همچنان خشک بود و حرف نمیزد. هایدی او را به دنبال خود کشاند. از اطمینان قدمش معلوم بود که آنجا را میشناسد. خیلی تند حرکت میکرد و مدام سرش را به این طرف و آن طرف میچرخاند.
-کجا…؟
+یک جای امن. خونه.
از شنیدن اسم خانه آرمش گرفت ولی به ثانیه نکشید که…
-اونجا هم کسی هس…؟
+نه. نمیدانند که همچین جایی هم وجود دارد.
-یعنی چی؟
و با چروک کردن پیشانیاش به او نگاه کرد و دست از راه رفتن برداشت. انتظار داشت که هایدی برایش توضیح دهد ولی هایدی به طرفش هجوم برد و از عقب پرتش کرد.
حس خشم و آرامش با هم ترکیب شد. دنیا دور سرش پیچید. بچگیاش را دید. دعواهای دوران دبیرستان و دوستان دانشگاهش را هم دید. حالش بد بود و نمیفهمید که چی به سرش میآید. خیسی آب را در کمر و نیمکره پشتی سرش حس کرد و از خواب پرید.
تمام این مدت او خواب بود. خبری از موی طلایی خیس شده و آن اسلحه و… هایدی بود. کمی آب خورد و بلند شد. بلند شد تا با یک دوش، همه چیز را از یاد ببرد.
نوشته از: بلکا طاهرخانی
نمیدونم چرا با دیدن اسم هایدی شکه شدم
این قضیه خواب و رویا دیدن به نظرم یکم کلیشه کشده و چون انقدر قشنگ بود که واقعا میخواستم بدونم بعدش چی میشه لطفا بنویسش :”)
مثل همیشه..
خفنننن:”>
:)))