آینه ذهن
کوهنوردانی که دیگر نیستند

کوهنوردانی که دیگر نیستند

دستان سردش را دور لیوان چای قرار داد. چایی که جوری دیگر حس می‌شد. چایی که بخارش با سوز گرم نفس‌هایش ترکیب شده بود؛ ترکیبی که مانندش سراغ نداشت. مثل همیشه به برف ها نگاه نمی‌کرد. در اصل نگاهشان نمی‌کرد، نوازششان می‌کرد. نوازشی که رنگ دارچینی چشم‌هایش به آن برف سفید می‌بخشید، خوش‌تر از نوازش دستان سردش دور لیوان بود. لیوانی که به آرامی لرزید و همه چیز را در خودش محو کرد. لیوانی که به آن برف حسادت کرد. برفی که حسادت یک لیوان چای را تحمل نکرد و همه چیز را ویران کرد؛ حتی دستان گرم او را.

2 thoughts on “کوهنوردانی که دیگر نیستند

    • Author gravatar

      البته که این طور نشد حس میکنم منظور متنت دو تا زاویه داشت و همین خیلی خفنش میکرددد

    • Author gravatar

      حسادت لیوان به برف به نظرم خیلی تشخیص خدایی بود
      ولییی الان اینطوریم که لیوانه تو دست پرتاگونیستت ترکیدددد و میحوام گریه کنممم🙂

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Content is protected !!